زندگی نامه مالک اشتر

مالک بن یغوث نخعی معروف به مالک اشتر  از شاخه ی نخع و از قبیله مذحج و اهالی یمن“و از فرماندهان نظامی و بزرگ و از دلاوران شجاع و از یاران خاص امیر المومنین (ع)بود. مالك اشتر از شاخه نخع از قبيله مذحج بود. مالك قبل از بعثت رسول اكرم متولد شده بود، ولي از زندگي وي قبل از ورود نمايندگان پيامبر به يمن اطلاعي در دست نيست. وي در سالهاي پاياني حيات پيامبر (ص) اسلام آورد و در عهد خلافت راشدين به شام مهاجرت نمود.وي در فتوحات اسلامي عهد خليفه اول و دوم، مخصوصا در از پاي در آوردن هماوردان نقش مهمي داشت. او ظاهرا پس از نبرد قادسيه در كوفه اقامت گزيد. مالك كه از بزرگان يماني كوفه محسوب مي گرديد، در دوره خلافت عثمان به مقابله با زياده خواهي هاي حكام اموي برخاست و از حقوق جهادگران دفاع مي نمود . او مردی بسیار قوی و از رهبران و بزرگان شیعه است و بسیار عالم و زاهد  بود و با فقر زندگی میکرد بر قوم خود ریاست داشت وبا جماعت کوفی برای مطالبه ی حقوق خودشان به نزد خلیفه ی سوم(عثمان)رفت.“سعید بن عاص“والی عثمان در کوفه به دستور عثمان ودر ادامه سیاست تبعیدی که عثمان ان را دنبال میکرد“مالک را به همراه ۹ نفر دیگر به شام تبعید و بعد به کوفه برگرداند و مجددا به حمص تبعید کرد.
 مالک مردم را برای بیعت با حضرت علی(ع) رهبری کرد. در جنگ جمل صفین و نهروان  امام را همراهی کرد. رشادتها وجان فشانی های او در این جنگها در تاریخ ثبت است.در صفین اهل شام را در هم کوبید تا انکه جنگ را به سمت معاویه رساند و قبل از انکه سپاهیان وفریب قران بر سر نیزه کردن را بخورند و امام (ع) مجبور به پذیرش حکمیت شود و پیروزی را نزدیک کرده بود . وی در جنگ با کفار شرکت میکرد و در واقعه ی یرموک حاضر بود وچشمش در این واقعه پاره شد. و به همین علت او را اشتر (کسی که پلک چشمش برگشته) می گفتند. مالک فرماندار نصیبین در نزدیکی جزیره از طرف امام بود که جنگی را بر ضد متمردین واز اصحاب معاویه به فرماندهی ضحاک در شمال رهبری کرد.

مالك پس از كشته شدن عثمان، در خلافت امیر مؤمنان (علیه السلام) بسیار تلاش كرد و با حضرت بیعت نمود و از سرداران بزرگ سپاه حضرت گردید. وى از شیعیان بسیار پاى بند و یارى دهندگان به امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود، به طورى كه رابطه دوستى او با مولاى متقیان آن قدر زیاد بود كه امام على (علیه السلام) پس از مرگ وى فرمود: «رحم الله مالكاً، فلقد كان لى كما كنت لرسول الله (صلى الله علیه وآله); خداوند مالك را رحمت كند، او براى من همان گونه بود كه من براى رسول خدا (صلى الله علیه وآله)بودم.»

از آن جا كه معاویه از این رابطه معنوى بین امام (علیه السلام) و مالك آگاهى داشت دستور داده بود كه در خطبه ها علاوه بر لعن امیرالمؤمنین (علیه السلام)، و امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام)، نیز به مالك اشتر و عبدالله بن عباس لعن هم كنند.

در شجاعت و دلاورى این مرد الهى همین بس كه ابن ابى الحدید درباره اش مى گوید: پاداش مادرى كه چون مالك اشتر را پرورده است با خدا باد، كه اگر كسى سوگند بخورد كه خداوند متعال میان عرب و عجم شجاع تر از او، جز استادش على (علیه السلام) نیافریده است، من بر او بیم گناه ندارم، و چه نیكو گفته است آن كسى كه وقتى درباره مالك اشتر از او پرسیدند، گفت: من درباره مردى كه زندگانى او مردم شام را شكست داد و مرگش مردم عراق را شكست داد، چه بگویم؟

 

مالك در حدیث پیامبر (صلى الله علیه وآله)

ابن ابى الحدید مى نویسد: محدثان حدیثى از پیامبر (صلى الله علیه وآله) نقل كرده اند كه بر فضیلت و منزلت والاى مالك اشتر دلالت مى كند و آن شهادت و گواهى قاطع پیامبر (صلى الله علیه وآله) بر مؤمن بودن مالك است و حدیث مزبور را در داستان وفات ابوذر در محل تبعیدگاهش ربذه نقل كرده ایم. در این جا به طور اجمال و اشاره به آن حدیث اكتفا مى كنیم.

ابوذر غفارى مى گوید: از پیامبر خدا شنیدم كه فرمود: «یكى از شما در فلات دور افتاده اى مى میرد و گروهى از مؤمنان بر جنازه اش حاضر مى شوند» و آن كس من هستم كه در بیابان ربذه از دنیا مى روم و عده اى از راه خواهند رسید و مرا كفن و دفن خواهند نمود و طولى نكشید كه عده اى از مسلمانان از راه رسیدند و او را كفن و دفن كردند. از جمله این افراد مالك اشتر است كه پیش نماز آن گروه شد و بر جنازه ابوذر نماز گزارد. بنابراین مالك اشتر از جمله كسانى است كه رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به ایمان و صالح بودن او به طور غیابى شهادت داده است.

دعاى مالك كنار قبر ابوذر، حاكى از عمق ایمان اوست . پس از آن كه مالك اشتر و همراهان از دفن بدن مطهر ابوذر غفارى فارغ شدند. مالك در كنار قبر ابوذر ایستاد و چنین دعا كرد:

«بار پروردگارا، این ابوذر صحابى و یار رسول خدا است كه تو را در میان بندگانت پرستش كرد و در راه تو با مشركان جنگید و در دین تو بدعتى ننهاد و تغییرى ایجاد نكرد، لكن اگر منكرى مى دید با قلب و زبانش اعتراض مى كرد و به همین جهت بر او ستم شد و تبعید شد و از حقش محروم گردید و تحقیر و كوچك شد تا آن كه در غربت تنها جان سپرد. بار پروردگارا آنان كه او را محروم كردند و از سرزمین هجرت و حرم رسول خدا بیرونش نمودند، هلاك و نابود گردان.»آن گاه دیگران آمین گفتند و غذایى را كه همسر ابوذر آماده كرده بود، تناول كردند.

 

ایستادگى مالك و عزل امیر كوفه

هنگامى كه عثمان به خلافت رسید به مرور زمان، بسیارى از فرمانداران زمان خلافت عمر بن خطاب را، كه اكثراً مورد رضایت مردم بودند، از كار بر كنار كرد و در برهه اى از خلافتش، افراد وابسته و اقوام و بستگان خود از بنى امیه را كه نوعاً عیّاش و منحرف بودند بر سر كار آورد و در بلاد اسلامى، آن افراد ناصالح را بر جان و مال مردم مسلط كرد، از جمله پسر دائى خود «عبدالله بن عامر» را به فرماندارى بصره گماشت، و برادر رضاعى خود «عبدالله بن سعد» را رئیس دارائى و فرمانده سپاه مصر، و برادر مادرى خود «ولید بن عقبه» را والى كوفه قرار داد كه او خیانت هاى زیادى در حق مردم و اسلام انجام داد و در نهایت از حكومت كوفه عزل شد.

 

برخورد مالك با حاكم دوم كوفه

عثمان، پس از عزل ولید، «سعید بن عاص» را به جاى او گماشت. سعید در ابتدا با مردم رفتار خوبى داشت، اما روزى در بین مذاكرات گفت: باغ هاى كوفه و اراضى آن خاص قریش و بنى امیه است.مالك اشتر كه با حكم خدا كاملاً آشنایى داشت در پاسخ او گفت: آیا تو چنین مى پندارى كه ناحیه عراق كه خداوند آن را با شمشیرهاى ما گشوده و بر مسلمانان ارزانى فرموده، بوستان اختصاصى براى تو و قوم تو است؟ هر كه چنین قصد كند دماغش را به خاك مى مالیم!عبدالرحمن اسدى رئیس گارد سعید براى جلب رضایت سعید گفت: اى مالك، تو سخن امیر را رد مى كنى و او را اهانت مى نمایى، بعد نسبت به مالك درشتى كرد. به دستور مالك قبیله نخع برخاسته و رئیس گارد را از مجلس بیرون انداختند. این كار بر سعید گران آمد، لذا رابطه خود را با مالك اشتر و دیگر سران كوفه قطع كرد. اما این عمل هیچ اثرى نداشت و مالك از اعتراض به كارهاى خلاف سعید و عثمان دست برنداشت.سعیدبن عاص چون برخورد مالك و همراهان او را مشاهده كرد و دید در آینده از اعتراض بیشتر سران كوفه در امان نخواهد ماند، نامه اى به خلیفه نوشت و از عثمان خواست كه یا مالك و همدستانش را از كوفه ببرد و یا وى را از امارت كوفه بردارد. عثمان در جواب نامه امیر كوفه نوشت، مالك اشتر با تنى چند از یارانش را به شام تبعید كند! تا مردم كوفه را به تباهى نكشانند و براى معاویه حاكم شام هم نامه اى نوشت كه تنى چند از مردم كوفه را كه آهنگ فتنه گرى دارند، پیش تو تبعید كردم، آنان را از این كار نهى كن و اگر احساس كردى رو به راه شده اند، به آنان نیكى كن و به وطن خودشان برگردان. اما معاویه قادر به مهار آنان نشد و طى نامه اى از عثمان خواست كه آنان را به كوفه بازگرداند. 

مالك و همراهان چون به كوفه بازگشتند دست از مبارزه و حق گویى بر نداشتند و مجدداً سعیدبن عاص به دستور عثمان آنان را نزد «عبدالرحمان بن خالد بن ولید» حاكم عثمان در حمص تبعید كرد و در راستاى تبعیدى آن گروه، عثمان نامه اى هم براى مالك و همراهان نوشت:«من شما را به حمص تبعید مى كنم، به محض این كه نامه ام به شما رسید، به سوى حمص حركت كنید; زیرا شما براى اسلام و اهلش جز شرارت خاصیتى ندارید!» 

وقتى نامه عثمان به مالك اشتر رسید دست ها را به دعا برداشت و گفت:«پروردگارا هریك از ما یا عثمان را كه براى مردم زیان كاریم و در میان مسلمانان مرتكب گناه مى شویم هرچه زودتر به مكافات كردارش برسان.»

و بدین ترتیب گروه معترض به رفتار حاكمان مستبد و ستم كار به حمص تبعید شدند، البته آنان در حمص بسیار تحت فشار و اهانت حاكم آن جا قرار گرفتند و با مرارت شدید، مجدداً به كوفه بازگردانده شدند. این حوادث در سال 32 هجرى به وقوع پیوسته است.

 

مالك اشتر و سقوط خلافت عثمان

پس از آن كه تعدیات و انحرافات كارگزاران عثمان از حد گذشت، مردم به ویژه نخبگان براى اصلاح یا عزل عثمان وارد عمل شدند و چون عثمان اصلاح پذیر نبود و حاضر نشد تقاص اعمال بد خود را پس بدهد بر او شوریدند و سرانجام او را به قتل رساندند. از جمله افرادى كه براى هدایت عثمان و دست كشیدن او از كارهاى خلاف تلاش فراوان نمود اما به نتیجه نرسید، مالك اشتر بود. لذا او هم به صف طرفداران بركنارى یا قتل عثمان پیوست.

 

پیش گامىِ مالك در بیعت با حضرت على (علیه السلام)

مردم مدینه پس از كشته شدن عثمان، یك صدا با امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت كردند تا جامعه اسلامى بدون رهبر نماند. حتى سران ناكثین یعنى طلحه و زبیر با اختیار كامل با آن حضرت دست بیعت دادند. مالك اشتر از جمله كسانى بود كه در این راه پیش گام شد و جزو نخستین كسانى بود كه با سخنان خود مردم را براى بیعت با آن حضرت تشویق نمود .

ابن ابى الحدید مى نویسد: چون عثمان كشته شد، مالك اشتر خدمت حضرت (علیه السلام)آمد و گفت: یا على، مردم براى بیعت با شما جمع شده اند و به حكومت و خلافت تو راغب هستند، به خدا سوگند اگر از آن خوددارى كنى، چشمت براى بار چهارم بر آن اشك خواهد ریخت. امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیرون آمدند و در محلى نشستند. و مردم همه اجتماع كردند كه بیعت كنند، در همین حال طلحه و زبیر آمدند ولى آن دو مى خواستند كه حكومت توسط شورا تعیین شود. اما مالك اشتر گفت: آیا مگر منتظر كسى هستید؟ اى طلحه برخیز و بیعت كن! طلحه برخاست و جلو آمد و بیعت كرد، كسى در میان جمع و موقع بیعت طلحه تفأل بدى زد و گفت: نخستین كسى كه با على (علیه السلام) بیعت كرد، شل بود، این كار به انجام نمى رسد و تمام نمى شود! سپس اشتر به زبیر گفت: پسر صفیه برخیز، او هم برخاست و بیعت كرد و سپس مردم بر على (علیه السلام)هجوم آوردند و بیعت كردند.در نقلى دیگر آمده است: نخستین كسى كه با على (علیه السلام) بیعت كرد، مالك اشتر بود. او گلیم سیاهى را كه بر دوش داشت، افكند و شمشیرش را بیرون كشید، آن گاه دست على (علیه السلام)را گرفت و بیعت كرد و به زبیر و طلحه گفت: برخیزید و بیعت كنید و پس از بیعت این دو، مردم بصره كه براى بركنارى عثمان به مدینه آمده بودند، برخاستند و با حضرت بیعت كردند و اول كسى كه از بصریون با حضرت بیعت كرد، عبدالرحمان بن عریس بود، و سپس سایر مردم بیعت كردند .

در جنگ جمل صفین و نهروان  امام را همراهی کرد. رشادتها وجان فشانی های او در این جنگها در تاریخ ثبت است.در صفین اهل شام را در هم کوبید تا انکه جنگ را به سمت معاویه رساند و قبل از انکه سپاهیان وفریب قران بر سر نیزه کردن را بخورند و امام (ع) مجبور به پذیرش حکمیت شود و پیروزی را نزدیک کرده بود.

وی در جنگها با کفار شرکت میکرد و در واقعه ی یرموک حاضر بود وچشمش در این واقعه پاره شد.وبه همین علت او را اشتر (کسی که پلک چشمش برگشته) می گفتند. مالک فرماندار نصیبین در نزدیکی جزیره از طرف امام بود که جنگی را بر ضد متمردین واز اصحاب معاویه به فرماندهی ضحاک در شمال رهبری کرد.

 

آغاز غائله جمل و نقش مالك اشتر

چند ماه پس از حكومت رسمى امیر مؤمنان (علیه السلام) طلحه و زبیر ـ سران ناكثین ـ كه چشم طمع به بیت المال دوخته بودند، درصدد شورش علیه امام (علیه السلام) برومدند، اما براى تحقق این نیّت شوم هیچ بهانه اى نداشتند; زیرا حكومت امام (علیه السلام) از جهت شرعى و معیارهاى قانونى نقصى نداشت، آنان ابتدا به سراغ عایشه ـ كه ساكن مكه شده بود ـ رفتند و او را كه از امیر مؤمنان چندان دل خوشى نداشت با خود هم عقیده ساختند و این نخستین قدم مؤثر بود; زیرا به دنبال آن عده زیادى نیز با آن ها هم رأى شدند. از آن جا كه ابو موسى والى كوفه هم جنگ علیه عایشه را حرام دانست و مانع یارى امام (علیه السلام)در برابر ناكثین شد.در چنین شرایطى مالك اشتر، عمار، صعصعه و امثال آنان بودند كه نقش مؤثرى در خنثى كردن توطئه امثال ابو موسى داشتند، مالك اشتر در این باره گفته است: سعادتمند كسى است كه از این صراط مستقیم عدول نكند و به این ریسمان محكم خدا اعتصام نماید، و نگون بخت كسى است كه نافرمانى امام كند كه او در هاویه دوزخ منزل گزیند.

امّا اقدام مهم تر مالك این بود، كه نامه اى تاریخى و پیامى به یاد ماندنى براى عایشه ارسال نمود و كمتر كسى را یاراى آن بود كه به چنین كار خطیرى اقدام نماید. او در نامه چنین نوشت:«امّا بعد، همانا اى عایشه تو همسر رسول خدایى، آن حضرت (صلى الله علیه وآله) تو را فرمان داده است كه در خانه خود آرام و قرار بگیرى، اگر چنان كنى براى تو بهتر است امّا اگر فرمان پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله) را نقض كنى و بخواهى چوب دستى خود را به دست گرفته و روپوش از چهره فرو افكنى و براى مردم خود را آشكار سازى، من با تو جنگ خواهم كرد تا تو را به خانه ات و جایگاهى كه خداوند برایت پسندیده است، برگردانم .»این نامه مالك كه همراه با اعلان جنگ با عایشه بود، براى عایشه بسیار سخت و گران آمد و در پاسخ چنین نوشت:«امّا بعد، تو نخستین عربى هستى كه آتش فتنه را برافروختى و جماعت را به تفرقه فرا خواندى، و با پیشوایان مخالفت كردى و براى كشتن خلیفه سوم كوشش نمودى. اى مالك، تو خوب مى دانى كه خداوند عاجز نیست و از تو انتقام خون خلیفه مظلوم را خواهد گرفت! نامه تو به من رسید، آن چه را در آن بود فهمیدم و به زودى خداوند، شر تو و شر كسانى را كه در گمراهى و بدبختى به تو تمایل دارند، از من كفایت خواهد فرمود، ان شاء الله.»

 

حمایت مالك از سخنان امیر مؤمنان (علیه السلام)

وقتى خبر تصرف بصره توسط ناكثین به سمع امیر مؤمنان (علیه السلام) رسید، آن حضرت كه در ذى قار بود، سخنرانى مهمى ایراد كرد و در ضمن آن از اعمال ظالمانه طلحه و زبیر به خدا شكایت نمود و گفت:«اللهم انّ طلحة و الزبیر قطعانى و ظلمانی و ألبّا علىّ، و نكثا بیعتى، فاحلل ما عقداه، و انكث ما أبرما، و لا تغفر لهما أبداً، و أرهما المساءة فیما عملا و أمَّلا;پروردگارا، همانا طلحه و زبیر از من بریدند و بر من ستم كردند و بر من شورش نمودند و بیعت مرا شكستند. پروردگارا، آن چه را آنان گره زده اند بگشاى و آن چه را استوار كرده اند از هم بگسل، و آن دو را هرگز نیامرز و در آن چه كرده اند و به آن دل بسته اند فرجامى ناخوش بهره ایشان فرماى».چون سخنان امام (علیه السلام) تمام شد مالك اشتر برخاست و پس از حمد و ثناى خدا چنین گفت:«اى امیرالمؤمنین سخن تو را شنیدیم و همانا درست مى گویى و خدا تو را موفق دارد، یا على، تو پسر عمو و داماد و وصى پیامبر مایى و نخستین كسى هستى كه او را تصدیق كردى، و همراهش نمازگزاردى، و در همه جنگ هاى او شركت نمودى، از این رو در این موارد بر همه امت فضیلت دارى و از همه برترى و براى جانشین پیامبر (صلى الله علیه وآله) از همه سزاوارترى، یا على، هر كس از تو پیروى كند به بهره خود رسیده و مژده رستگارى را دریافته است و آن كس كه از فرمان تو سرپیچى نماید و از تو روى گرداند به جایگاه خود در هاویه دوزخ منزل گزیده است.اى امیرالمؤمنین، سوگند به جان خودم كه كار طلحه و زبیر و عایشه براى ما آسان و ماهیتشان برایمان روشن و شناخته شده است آن ها بى آن كه از تو خلافى ببینند و یا ستمى نموده باشى از تحت فرمان تو خارج شده اند و به این اقدام خطیر مبادرت نموده اند، اگر آنان مى پندارند كه خون عثمان را طلب مى كنند، نخست باید از خود قصاص بگیرند كه آن دو، نخستین كسانى بودند كه مردم را بر او شوراندند و مردم را به ریختن خونش واداشتند، و خدا را گواه مى گیرم كه اگر به بیعتى كه از آن بیرون رفته اند باز نگردند آن دو را نیز به عثمان ملحق خواهیم ساخت چرا كه شمشیرهاى ما بر دوش هاى ماست و دل هاى ما در سینه هایمان محكم و استوار است، و ما امروز همان گونه ایم كه دیروز بودیم.» مالك این سخنان قاطع و محكم را گفت و بر جاى خود نشست.

تصرف دارالاماره كوفه

امیر مؤمنان از «ذى قار» ـ محل تجمع نیروهاى امام (علیه السلام) ـ براى ابو موسى، والى كوفه، نامه نوشت و از او خواست تا مردم را براى یارى در مقابله با ناكثین به ذى قار بفرستد، اما ابو موسى نه تنها مردم را تشویق نكرد، بلكه در این كار مانع تراشى كرد.وقتى خبر توطئه ابو موسى به امیر مؤمنان (علیه السلام) رسید، مالك اشتر را فراخواند و از او خواست كه به كوفه برود و ابو موسى را از مقام خود عزل نماید. مالك شتابان خود را به كوفه رساند و در مسجد شاهد بحث و گفتگوى ابوموسى اشعرى و نمایندگان امیرالمؤمنین (علیه السلام)شد، و بلافاصله از مسجد راهى دارالاماره ابوموسى شد و در مسیر راه به هر طایفه و هر قوم و جماعتى كه مى رسید، از آن ها مى خواست تا همراه وى به سوى قصر ابو موسى حركت كنند، سیل خروشان مردمى كه مالك را همراهى مى كردند به دارالاماره رسید وى در حالى كه ابو موسى در مسجد تلاش مى كرد مردم به سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام)نپیوندند، وارد قصر ابو موسى شد و تمام غلامان و مأموران او را از قصر بیرون كرد، و آن جا را تصرف نمود، ماموران و غلامان فوراً به مسجد رفتند و موضوع را به ابوموسى اطلاع دادند ابوموسى كه مشغول ایراد سخنرانى بود پس از آگاهى از این ماجرا از منبر پایین آمد و وارد قصر شد.مالك بر سر او فریاد كشید و گفت:«از ساختمان ما خارج شو، اى بى مادر كه امیدارم خداوند تو را بكشد، سوگند به خداى تعالى! همانا تو از گذشته جزو منافقین بودى.»به این ترتیب مالك اشتر مركز امارت ابوموسى را تسخیر كرد و به دستور امیرالمؤمنین (علیه السلام) او را از مسندش عزل نمود و مانع اصلى حركت به سوى دشمن را از سر راه برداشت، البته ابوموسى یك شب مهلت خواست در كوفه بماند، و مالك با او موافقت كرد به شرط آن كه در قصر حكومتى نماند. و ابوموسى پس از آن شب از كوفه بیرون رفت .

مالك سپس در مسجد براى مردم سخنرانى نمود و از فضایل امام (علیه السلام) و خطر دشمنان و ناكثین سخن گفت و سرانجام با نُه هزار نفر به سوى ذى قار حركت نمود و در حالى كه امام حسن و مالك اشتر و عمار یاسر پیشاپیش آن ها حركت مى كردند با شكوه خاصى وارد ذى قار شدند و مورد استقبال گرم حضرت امیر (علیه السلام)قرار گرفتند .

 

جنگ جمل و رشادت هاى مالك اشتر

پس از آن كه یاران امام (علیه السلام) از كوفه آمدند و به سپاهیان ملحق شدند، حضرت با تمام نیرو از ذى قار به حومه بصره حركت كردند، و در مقابل سپاه ناكثین قرار گرفتند، امام (علیه السلام)تمام تلاش خود را براى اقناع طلحه و زبیر و وادار ساختن آن ها به صلح و آشتى و عمل به كتاب خدا و سنت پیامبر (صلى الله علیه وآله) به كار بست و در این راستا نمایندگانى براى گفت و گو با آن رهبران شورشى به میان سپاه دشمن فرستاد، امّا تمام این تدابیر بى نتیجه ماند و سرانجام جنگ سختى در گرفت كه ضایعات جانى و خسارت هاى مالى فراوانى بر جاى گذاشت، و تعدادى از اصحاب پیامبر اكرم (صلى الله علیه وآله)در این واقعه تلخ و تكان دهنده به شهادت رسیدند كه از یك سو امیرمؤمنان (علیه السلام)را از نصایح و شفقت هاى بى دریغ خود محروم نمودند و از دیگر سو، آن حضرت را با رنج ها و مرارت هاى پر حادثه ترین و خونبارترین مقطع تاریخ اسلام، تنها گذاشتند . 

جنگ جمل به عنوان نخستین جنگ داخلى مسلمین، دقیق ترین معیار سنجش میزان ایمان و ارادت اصحاب على (علیه السلام) به آن حضرت (علیه السلام)و بهترین ملاك ارزیابى عملكرد اصحاب جلیل القدر پیامبر اسلام و مشاهیر تابعین به شمار مى رود.مالك اشتر چون عمار یاسر و صعصعة بن صوحان و زید بن صوحان و دیگران، در این جنگ حماسه هاى جاویدانى آفرید. او به دست خود در همین نبرد تعداد زیادى از مشهورترین قهرمانان و جنگ جویان سپاه دشمن را به هلاكت رساند، تدابیر هوش مندانه او در خدمت مولا و مقتدایش امیرالمؤمنین (علیه السلام) باعث شد كه همه صفوف مستحكم دشمن به زودى بهم بریزد و مقاومتشان در هم بشكند.

ابن ابى الحدید از كلبى از مردى از انصار نقل مى كند كه مى گفت: من در جنگ جمل در صف اول ایستاده بودم ناگاه على (علیه السلام) سر رسید، به سوى او برگشتم، فرمود: محل اجتماع اصلى دشمن و نقطه قوت آن ها كجاست؟ گفتم: در كنار عایشه.همو از ابو مخنف نقل مى كند: در این موقع حضرت على (علیه السلام) براى مالك اشتر پیام فرستاد كه بر میسره سپاه دشمن حمله كند، اشتر حمله كرد و با هلال بن وكیع كه سرپرستى گروهى از ناكثین را بر عهده داشت جنگید و هلال را به هلاكت رساند و تمام میسره سپاه به سوى هودج عایشه عقب نشینى كرد و به آن جا پناه برد. در این هنگام افراد قبیله هاى أزد، ضبه، ناجیه و باهله از سپاه بصره خود را به اطراف شتر عایشه رساندند و آن را احاطه كردند تا از خطر مصون بمانند، در این شرایط با حملات نیروهاى على (علیه السلام) جنگ شدیدتر شد و تنور آن داغ تر گردید و «كعب بن صور»، قاضى بصره در حالى كه لگام عایشه در دستش بود به هلاكت رسید و پس از او «عمرو بن یثربى» كه مردى شجاع و سواركارى بى باك از سپاه بصره بود و جمعى از سران سپاه على (علیه السلام) را به شهادت رسانده بود نیز كشته شد. نیروهاى امام (علیه السلام) در راه پیروزى قرار گرفتند، و مالك اشتر در این زمینه نقش بسزایى ایفا مى كرد. 

نبرد مالك با عبدالله بن زبیر در جنگ جمل

واقدى مى گوید: در روایت آمده، آخرین شعار على (علیه السلام) در ساعت هاى آخرجنگ جمل چنین بود: «حم لا ینصرون، اللهم انصرنا على القوم الناكثین» آن گاه هر دو گروه از یك دیگر جدا شدند و از هر دو گروه هم افراد بسیارى كشته شده بودند، ولى كشتار مردم بصره به مراتب بیشتر از كشته شدگان یاران على (علیه السلام) بود، از این رو كم كم نشانه هاى پیروزى مردم كوفه آشكار شد. روز سوم كه رویارو شدند، نخستین كس عبدالله بن زبیر خواهرزاده عایشه بود، كه به میدان آمد و مبارز طلبید، مالك اشتر به جنگ او رفت و هر كدام برابر هم قرار گرفتند، عایشه پرسید: چه كسى به مبارزه عبدالله آمده است؟ گفتند: مالك اشتر. گفت: اى واى بر بى فرزند شدن اسماء، سپس آن دو هر كدام به یكدیگر ضربه اى زدند و یك دیگر را زخمى كردند بعد با یك دیگر گلاویز شدند و مالك اشتر، در لحظه اى عبدالله را بر زمین زد و روى سینه اش نشست، در این موقع هر دو گروه به هم ریختند، گروهى براى آن كه عبدالله را از چنگ اشتر درآورند، هجوم آوردند و گروهى براى یارى دادن به اشتر پیش آمدند، مالك اشتر بسیار گرسنه و با شكم خالى بود و از سه روز قبل چیزى نخورده بود و این كار عادت او در جنگ ها بود، وانگهى نسبتاً پیرمرد و سالخورده بود، عبدالله بن زبیر فریاد مى زد: من و مالك را با هم بكشید. و اگر مى گفت: من و اشتر را بكشید، بدون ترید مالك را مى كشتند; زیرا مردم كه از كنار آن ها مى گذشتند، آنان را نمى شناختند و شخصى را به نام مالك نمى شناختند بلكه به نام اشتر شناخت داشتند و در آن میدان بسیارى بودند كه یكى روى سینه دیگرى نشسته بود و در حال جنگ و نبرد بود و سپاهیان آنان را نمى شناختند، به هر حال طورى شد كه عبدالله توانست از زیر دست و پاى مالك اشتر بگریزد و یا این كه به سبب ضعف مالك اشتر بود كه توانست فرار كند و لذا مالك در شعر خود این مطلب را به عایشه مى گوید .

 

پایان جنگ جمل و گفت و گوى عایشه با مالك

ابو مخنف از اصبغ بن نباته نقل مى كند كه: پس از پایان جنگ جمل، عمار یاسر و مالك اشتر نزد عایشه رفتند، عایشه از عمار پرسید همراه تو كیست؟ گفت: مالك اشتر است. عایشه از اشتر پرسید: آیا تو بودى كه مى خواستى خواهرزاده ام عبدالله بن زبیر را بكشى و با او چنین و چنان كردى؟ گفت: آرى ولى اگر گرسنگى سه شبانه روزم نبود، امت محمّد را براى همیشه از شر خواهر زاده ات خلاص مى كردم.عایشه گفت: مگر نمى دانى كه پیامبر فرموده است:«لا یحلّ دمُ مسلم إلاّ بإحدى أُمور ثلاث: كفر بعد الایمان، أو زناً بعدَ احصان، أو قتلِ نفس بغیر حق;ریختن خون مسلمانى جایز نیست مگر با یكى از سه چیز: كافر شدن پس از ایمان یا زنا پس از همسردارى و یا كشتن كسى به غیر حق.»مالك اشتر گفت: اى عایشه، بدون تردید یكى از این كارها را مرتكب شده بود كه با او جنگ كردیم و به خدا سوگند شمشیر من پیش از آن، هرگز به من خیانت نكرده بود امّا در آن روز، شمشیرم در او كارگر نبود، و سوگند خورده ام كه دیگر آن شمشیر را با خود همراه نداشته باشم; زیرا به من خیانت كرد و عبدالله را به هلاكت نرسانید. و اشعارى نیز در این باره سرود.

 

نقش مالك در جنگ صفین

مالك اشتر  از آغاز حركت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به صفین، در كنار حضرت گوش به فرمان بود و در مواردى پیمان وفادارى خود را اعلام مى كرد و در مسیر راه نیز با جان و دل از حقانیت على (علیه السلام) دربرابر معاویه حمایت مى نمود. در این قسمت، نمونه هایى از وفادارى و ایمان و اعتقاد او را نسبت به حقانیت امیرالمؤمنین (علیه السلام)مى آوریم.

1 ـ مالك و برپایى پل رقه

امام (علیه السلام) در مسیر حركت خود به جانب صفین در سرزمین رقه فرود آمد و از آن جا نامه اى به معاویه نوشت و مجدداً حجت را بر او تمام كرد تا شاید بدون خون ریزى جلو یاغى گرى معاویه گرفته شود. اما معاویه در پاسخ نامه، آن حضرت را تهدید به جنگ كرد، از این جهت امام (علیه السلام) فرمان حركت از رقه به جانب صفین را صادر كرد، ولى مشكل سپاهیان على (علیه السلام) رود فرات بود كه بدون زدن پل امكان پذیر نبود، حضرت از مردم رقه خواست كه وسیله عبور او و سپاهیانش را فراهم كنند، ولى مردم این سرزمین از زدن پل خوددارى كردند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در عین قدرت عكس العملى از خود نشان نداد و تصمیم گرفت كه سپاهیان خود را از روى پل دورافتاده اى كه در محلى به نام «مَنبِج» (بر وزن مسجد) بود عبور نماید. در این هنگام مالك اشتر آنان را تهدید به جنگ نمود و آنان از ترس خود، پل را ساختند.

2 ـ مالك به سوى خط مقدم سپاه دشمن

موقعى كه امام (علیه السلام) قدم به سرزمین شام نهاد براى مقابله با هر نوع یورش احتمالى دشمن دو فرمانده نیرومند خود به نام «زیاد بن نضر حارثى» و «شریح بن هانى» را با نیروهایشان كه همراه داشتند به عنوان مقدمه لشكر به سوى سپاه معاویه گسیل داشت، آن دو با مقدمه سپاه معاویه به فرماندهى ابوالاعور سلّمى رو به رو شدند ولى نتوانستند دشمن را به صلح دعوت كنند، لذا نامه اى توسط «حارث بن جمهان جعفى» براى امام فرستادند و كسب تكلیف كردند.امام (علیه السلام) پس از خواندن نامه، فوراً مالك اشتر را خواست و او را از نامه آگاه ساخت و فرمود: هر چه زودتر خود را به آنان برسان و سرپرستى هر دو گروه را به عهده بگیر، ولى تا دشمن را ملاقات نكرده اى و سخنانشان را نشنیده اى، آغاز به نبرد نكن، مگر آن ها آغازگر جنگ باشند.مالك به همراه نامه امام (علیه السلام) به سرعت خود را به ون محل رساند و وضع سپاه را منظم كرد و از آن پس طبق دستور امیرالمؤمنین (علیه السلام) جز دفاع از سپاه، كارى صورت نمى داد و هرگاه حمله اى از ابوالاعور رخ مى داد، تنها به دفع آن مى پرداخت. مالك چنان به قدرت خود مطمئن بود كه براى معاویه شخصاً پیغام فرستاد كه اگر خواهان نبرد است، خود شخصاً گام به میدان نهد تا با هم به نبرد بپردازند و مایه خون ریزى دیگران نشود، ولى او هرگز اجابت نمى كرد تا این كه در نیمه یكى از شب ها، سپاه معاویه به سرعت عقب نشینى كرد و در سرزمین وسیعى كنار رود فرات فرود آمد و آب را به روى سپاه امام (علیه السلام)بست.

 

شهادت مالك : 

على عليه السلام مالك اشتر را كه حاكم ايالت جزيره بود احضار نمود و سپس او را روانه مصر ساخت و محمد را نزد خود خواند تا كار ديگرى باو رجوع فرمايد زيرا مصر حاكمى مثل مالك ميخواست تا نيرنگ‏هاى معاويه و عمرو عاص را با شمشير پاسخ دهد. حضرت علی (ع) در نامه ای به مردم مصر چنین نوشت : بنده ای  از بندگان خدا رابه سوی شما فرستادم که درزمان ترس چشمش خواب ندارد ودرهنگام خطر ازدشمن نمی ترسد.اومالک پسرحارث ازطایفه ی مذحج است .پس گفته های او رابشنوید وبه فرمان اوکه مطابق حق است گردن نهید. اکنون با همه ی نیازی که به او دارم و  او را نزد شما می فرستم که خیرخواه شماست.

مالك اشتر در ذيقعده سال 38 از كوفه خارج شد و راه مصر را در پيش گرفت،در بين راه مردى پست فطرت با وضع رقت بارى خود را بحضور مالك رسانيد،مالك اشتر كه بپيروى از على عليه السلام هميشه غريب نواز و نسبت بفقراء متفقد بود پرسيد كيستى و از كجا ميآئى؟ آنمرد گفت اسمم نافع است و در مدينه غلام عمر بن خطاب بودم و اكنون آزاد هستم و چون در مدينه بمن سخت ميگذشت لذا از آن شهر خارج شده‏ام و خيال رفتن بمصر را دارم تا در آنجا كارى پيدا كنم . مالك گفت اگر مايل باشى و نزد من بمانى من پوشاك و خوراك ترا تأمين ميكنم،نافع گفت چه سعادتى بهتر از اين البته كه ميمانم،مالك اين مرد را نيز جزو لشگريانش همراه خود برد .

پس از طى مسافتى بشهر قلزم رسيدند كه تا مصر سه روز راه فاصله داشت،شب را در آنجا بيتوته نموده و صبح كه براه افتادند نافع بد طينت يك ليوان شربت از عسل درست كرد و مقدارى سم در آن ريخت و پيش مالك برد.

مالك كه در اين چند روز خدمتگزارى اين غلام را بيشائبه ديده بود ليوان شربت را سر كشيد و لشگريانش را حركت داد و پس از چند ساعت راه‏پيمائى آثارانقلاب در قيافه مالك نمايان شد و رفته رفته حالش بهم خورد و از پشت زين بر زمين افتاد. 

لشگريان مالك پيش دويدند و بدرمانش پرداختند اما سمى كه در شربت ريخته شده بود اثر خود را بخشيد و همراهان او را متوجه قضيه نمود و هر چه دنبال نافع گشتند او را پيدا نكردند،مالك پس از چند لحظه ديده از جهان فرو بست و بسراى جاويدان شتافت و اطرافيانش با جنازه مالك بقلزم مراجعت نمودند. 

نافع پس از خوراندن شربت بمالك از قلزم فرار كرده و پيش معاويه رفته بود هنگاميكه اين خبر بمعاويه رسيد بسيار خوشحال و مسرور شد و شاميان را نويد داد كه ديگر حمله على بشما عملى نخواهد شد زيرا پشت و پناه على عليه السلام مالك بود و نافع را نيز بسيار نوازش كرد و مردم شام را كه از شمشير مالك داغى بر دل و كينه‏اى در خاطر داشتند اجازت داد تا آنروز را جشن گيرند. 

از آنسو چون اين خبر بگوش على عليه السلام رسيد بسيار متأثر و اندوهگين شد بطوريكه از ته دل گريه را سر داد و فرمود مرگ مالك اشتر فاجعه بزرگى است ديگر نظير مالك را نخواهيم ديد مالك مانند شيرى بود كه از صداى او زهره دشمنان آب ميشد و همچنان كه ملول و محزون بود فرمود: 

مالك و ما مالك لو كان جبلا لكان فندا لا يرتقيه الحافر و لا يرقى عليه الطائر اما و الله هلاكه قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق لا ارى مثله بعده ابدا. 

مالك چه كسى بود مالك اگر كوهى بود كوه بزرگ و بلندى بود كه نه رونده‏اى بقله آن ميتوانست پاى نهد و نه پرنده‏اى ميتوانست بر فراز آن پرواز كند،سوگند بخدا كه شهادت او اهل شام و مغرب را عزيز كرد و مردم عراق و مشرق را خوار نمود و از اين پس مانند مالك را هرگز نخواهيم ديد .

در روایت تاریخی دیگری آمده که چون خبر سفر مالک به مصر به معاویه رسید برای یکی از مالکان روستاهای بین راه مصر پیغام داد که مالک اشتر را مسموم کن تا من خراج 20 سال را از تو نگیرم.
وقتی مالک به انجا رسید و د هقان که فهمیده بود اوعسل را زیاد دوست دارد و مقداری عسل مسموم برای مالک هدیه اورد و قدری هم از او اوصاف و فوائد عسل حرف زد. وی شربتی از ان عسل زهر الود را خورد که هنوز از گلویش پایین نرفته بود در همان بین راه و از دنیا رحلت نمود.

بخش هایی از سخنان حضرت علی(ع) درباره ی مالک:

مالک برای من چنان بود که من برای پیامبر بودم.
ای کاش در میان شما دو نفر و بلکه یک نفر مثل او داشتم.
وقتی خبر شهادت مالک به حضرت علی(ع) رسید و  بسیارمحزون و متاسف شد و خطاب به مالک گفت که مرگ تو جهانی را محزون و  و جهانی را خوشحال کرد .
مالک اشتر از زبان پیامبر:
نقل است که از او نزد پیغمبر، ذکری شد. آن حضرت فرمود: او حقیقتا مؤمن است. همچنین پیغمبر در مسیر خود در تبعیدگاه ابوذر، به هنگام تجهیز و دفن ابوذر فرمود: یکی از شما در بیابانی می میرد و گروهی از مؤمنان بر او حاضر می شوند. از این رو پیغمبر بر ایمان او گواهی داد.

نمونه هایى از ایمان و اعتقاد مالك به امیرالمؤمنین (علیه السلام)

1 ـ هنگامى كه مردم در خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) اجتماع كردند تا با حضرت بیعت كنند، مالك اشتر برخاست خطاب به مردم مطالبى گفت كه در امام شناسى او بسیار گویا و گواه بر این مدعا است، او چنین گفت:«اى مردم، این على وصى اوصیاء و وارث علوم پیامبران است، گرفتاریش بزرگ و تحملش نیكو است. اوست آن كه كتاب خدا به ایمانش گواهى و پیامبر، بهشت را برایش شهادت داده است، همه فضائل در وجودش جمع است و هیچ كس از گذشتگان و آیندگان در تقدم او بر دیگران و علم و فضلش شك ندارد.»

2 ـ در كتاب «الغارات» آمده است: روزى نجاشى ـ از اهالى یمن ـ در ماه رمضان شراب خورد و امام (علیه السلام) او را حد زد و یمانى از امام دلگیر شده و شخصى را به نام طارق نهدى را براى اعتراض نزد امام (علیه السلام) فرستاده، امام در پاسخ به طارق كار خود را با استناد به قرآن و شرع دانست. اما طارق با خشم فراوان از محضر امام (علیه السلام) دور شد.در راه مالك اشتر كه از قبیله آنان بود، طارق را دید و گفت: آیا تو به امیر مؤمنان گفته اى كه دل هاى ما را خشمگین و پراكنده ساختى؟ طارق تأیید كرد. مالك گفت: چنین نیست بلكه دل هاى ما گوش به فرمان او و كارهاى ما براى او و در خدمت اوست. بعد از آن طارق و نجاشى ـ شراب خوار در ماه رمضان ـ به معاویه ملحق شدند، اما مالك كوچك ترین سستى در راه مولایش از خود نشان نداد .

3 ـ امیر مؤمنان (علیه السلام) قبل از حركت به جنگ با شامیان بر فراز منبر رفته، مردم را به جهاد علیه شامیان تحریض نمود، اما در این میان فردى از قبیله بنى فزاره را متهم به جنگ علیه مسلمانان كرد. مالك اشتر پاسخ او را داد و خطاب به امیر مؤمنان گفت:«اى امیرمؤمنان، آن چه دیدى تو را سست نكند و آن چه از این مرد بخت برگشته و سركش شنیدى تو را نا امید نسازد، همانا همه این مردم شیعیان تو هستند و براى جان هاى خود در قبال جان تو ارزشى قائل نیستند و پس از تو ماندن را نمى خواهند، اگر مى خواهى ما را به مقابله دشمن ببر، به خدا سوگند این گونه نیست كه هر كس از ما از مرگ بترسد، بتواند از آن رهایى یابد و به كمند آن گرفتار نگردد، و این گونه هم نیست كه هر كس به زندگى كوتاه این جهان دل خوش كند، جاوید و پاینده بماند، ما خود در این خصوص برهانى قاطع و دلیلى محكم داریم و نیك مى دانیم كه هرگز انسانى قبل از فرا رسیدن اجلش نخواهد مرد، و ما چگونه با قومى فاسد و منحرف بدان گونه كه شما آنان را توصیف كردید جهاد نكنیم و حكم خدا را در موردشان اجرا ننماییم ... .»ا میرالمؤمنین (علیه السلام) در مقام تجلیل از سخنان دلگرم كننده و سازنده مالك فرمود:راه مشترك است و مردم در حق برابرند و هر كس سعى خود را براى خیر خواهى همگان به كار برد تكلیفش را به انجام رسانده است.

4 ـ هنگامى كه قرارداد حكمیت بین امیرالمؤمنین (علیه السلام) از یك سو، و معاویه از دیگر سو نوشته شد، مالك اشتر را فراخواندند كه همراه دیگر گواهان پاى آن را گواهى كند; اما مالك گفت:«دست راستم بر بدنم نباشد و دست چپم برایم بى فایده باشد اگر در این صحیفه نام من براى صلح و ترك مخاصمه نوشته شود، آیا مگر من در این مورد داراى دلیلى روشن از خداوند خود نیستم؟! آیا یقین به ضلالت و گمراهى دشنم ندارم؟! آیا اگر شما تن به پستى نمى دادید، پیروزى را به دست نمى آوردید؟»مردى (اشعث بن قیس، طبق نقلى) از میان مردم به اشتر گفت: به خدا سوگند، نه پیروزى را دیدى و نه پستى و زبونى را، اینك برخیز و بر خودت گواهى بده و آن چه را در این صحیفه نوشته شده، اقرار كن و تو را از مردم چاره اى نیست.اشتر گفت: آرى به خدا سوگند، همانا من در دنیا براى منافع این جهانى از تو روى گردان و در امر آخرت براى ثواب هاى آخرت نیز از تو بى رغبتم، و خداوند با این شمشیر من خون مردانى را ریخته است كه تو در نظرم بهتر از آن ها نیستى و خون تو هم از خون آن ها محترم تر نیست. سپس گفت: آرى آن چه امیرالمؤمنین در آن داخل شده است، داخل مى شوم و از آن چه خارج شده است، خارج مى شوم; زیرا امیرالمؤمنین (علیه السلام) داخل نمى شود مگر در هدایت و صواب.

 

پیشنهاد مالك برای رفع تنهایى امام (علیه السلام)

وقتى كه مالك مشاهده نمود مردم به خاطر آن كه امام (علیه السلام) به آنان اموال دنیوى نمى دهد بر خلاف معاویه كه سران و اشراف را با اموال بیت المال به خود جذب مى كند، به امام (علیه السلام) گفت: اگر به آن ها مال ببخشى گردن هایشان به سوى تو خم مى شود و خیرخواهى و دوستى آن ها مخصوص تو خواهد شد.امام (علیه السلام) در برابر این خیرخواهى مالك به جوابى بسیار ارزشمند و با زبان دادگستر و حق گو مبادرت نمود و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:«اما آن چه ذكر كردى از عمل و سیره عادلانه ما همانا كه خداوند عزوجل مى فرماید: ( مَنْ عَمِلَ صالحاً فلنفسه و مَن أسَاءَ فَعلیها و ما ربُّك بظلاّم للعبید; هر كس كار پسندیده كند، به نفع خود او است و هر كس بدى كند، به ضرر خود او خواهد بود و پروردگارت نسبت به بندگان، ستمگر نیست ) و من از این كه مبادا در انجام آن چه گفتى یعنى عدالت خواهى، مقصر باشم، بیشتر مى ترسم.و اما این كه گفتى، حق بر آنان سنگین آمده و بدین سبب از ما جدا شده اند، خداوند به خوبى آگاه است كه آنان به خاطر ستم و بیداد از ما جدا نشده اند و به عدل و داد پناه نبرده اند، بلكه آن ها جست و جو نكردند مگر دنیاى فانى را كه به هر حال از آنان زایل خواهد شد، و بدون تردید روز قیامت از آن ها پرسیده خواهد شد، كه آیا این كار را براى دنیا انجام داده اند یا براى خدا عمل كرده اند.و اما این كه درباره بذل اموال و توجه به بعضى افراد خاص گفتى و تذكر دادى، اى مالك، ما را نشاید كه به فردى از بیت المال و درآمد عمومى چیزى بیش از حقش بدهیم و خداوند سبحان كه سخنش حق است فرموده است: ( كم من فئة قلیلة غلبت فئة كثیرة باذن الله و اللهُ مع الصابرین ) و خداوند محمّد (صلى الله علیه وآله) را به تنهایى مبعوث فرمود و از آن پس شمار یارانش را زیاد افزود و گروهش را پس از ضعف و زبونى عزیز گردانید، بنابراین اگر خداوند اراده كند كه امر و حكومت را به ما رساند، دشوارى آن را براى ما آسان و ناهمواریش را هموار مى سازد و من از رأى و پیشنهاد تو فقط چیزى را مى پذیرم كه موجب رضایت خداوند باشد و تو اى مالك نزد من امین ترین مردم و خیرخواه ترین و با تدبیرترین یاران من به خواست خداوند خواهى بود.»امیرالمؤمنین (علیه السلام) با این كه حتى بهترین یارش (مالك) بذل و بخشش بیت المال را براى جذب برخى افراد مجاز دانست، اما حضرت آن را جایز نشمرد و با او مقابله كرد و از صرف بیت المال در راه توجه دل ها به سوى خود جداً اعلام بیزارى نمود و اصلاح امور را فقط در دست خداى یكتا دانست.